اين سؤال، ذهن هر متفكرى را به خود مشغول مىكند كه جهان - كه انسان نيز جزء بسيار كوچكى از آن است، ولى در عين حال، با كلِّ جهان سرسرى مىكند - از كجا آمده و به كجا مىرود؟
اين سؤال را نبايد در عرض سؤالات ديگرى كه ذهن بشر را به خود مشغول مىكند قرار داد، بلكه از اساسىترين سؤالات است.
جهان ما جهانى است كه ازليّت، سرچشمه آن و ابديّت، مقصد نهايى و قرارگاه آن است. جهانى كه جاذبه كمال مطلق، آن را در مسيرى معنىدار و در گذرگاهى هدفمند، قرارش داده است. جهانى كه بر صراط مستقيم است و بر سنتى واحد و ثابت و تغييرناپذير، ادامه و استمرار دارد و اين، نيست مگر به خاطر اينكه پروردگار آن، بر صراط مستقيم است. چنانكه هود پيامبر به قوم سركش خود فرمود:
«إِنّى توكَّلْتُ عَلَى اللّهِ ربّى و ربِّكُم ما مِنْ دابَّةٍ الّا هو آخِذٌ بِناصيَتِها اِنَّ ربّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيم(1)».
«من بر خدايى كه پروردگار من و شماست، توكل كردهام. هيچ جنبندهاى نيست جز اينكه زمام اختيارش در يَدِ قدرت اوست؛ و البته پروردگار من بر راه راست است».
خداوند قدرتمندى كه همهچيز، زير فرمان و تحت سيطره قدرت اوست، همچون قدرتمندان ديگر نيست كه گرفتار خودكامگى و هوسبازى شود و قدرت خود را در راه باطل به كار گيرد. حركت بر صراط خودكامگى و هوسبازى، حركت بر صراط مستقيم نيست. صراط مستقيم، صراط عدل و داد و حق و حكمت است. اما صراط غيرمستقيم، صراط ظلم و استكبار و تبعيض و خيانت و عبث و بيهودگى و بطلان است.
حقيقت اين است كه قدرتمندى مستكبران و طاغوتها و طاغوتچهها به زيان انسانها، بلكه به زيان حرث و نسل است و البته اينان هرگز نمىتوانند در صراط مستقيم جهان و سرچشمه ازلى و غايت و هدف مطلق و حقانى آن، خللى وارد كنند. آنها در حكم مگسانند. مگس كجا و عرصه سيمرغ كجا؟
اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست
عِرْض خود مىبرى و زحمت ما مىدارى
و امّا قدرتمندى خداوند و اينكه او ناصيه هر جنبندهاى را در قبضه قدرت گرفته است، به سود همه آنهاست. آرى خداوند همچنانكه خير مطلق بالذّات است، خير مطلق نسبى است و هيچ موجودى نيست جز اينكه به اندازه ظرفيت و استعداد خود، از جانب آن كه خير مطلق است، گيرنده فيض و كمال است و اين چيزى است كه از سرچشمه ازليّت، آغاز شده و تا ابديّت، استمرار مىيابد؛ آنهم بر صراط مستقيم و بدون هيچگونه انحراف و اِعْوِجاج و بر اساس يك سنت پايدار و هميشگى و لايزال.
سنتهاى غلط - كه از سوى مستكبران پديد مىآيد- ناماندگار است؛ ولى سنتهاى الهى ماندگار و پايدار است. جهان هستى بر سنت الهى استقرار يافته و سنت الهى، تغييرناپذير است.
«..فَهَلْ يَنْظُروُنَ الّا سُنَّةَ الأَوَّلينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْديلاً و لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةَ اللّهِ تحويلاً(2)».
«آيا جز [اينكه] به سنت و راه و رسم امتهاى گذشته [هلاك شوند ]انتظارى دارند؟ هرگز سنت و راه و رسم الهى را تبديلشدنى و تغييرپذير نمىيابى».
خداوند در جاهاى مختلف قرآن مجيد، از سنت و راه و رسم تغييرناپذير خود - كه همان صراط مستقيم اوست - سخن گفته است. يكجا در مورد اينكه همسر افراد پسرخوانده، مَحْرَم نيستند و حكم آنها با حكم همسران فرزندان واقعى، فرق دارد، مىفرمايد:
«ما كانَ علَى النَّبىِّ مِنْ حَرَجٍ فيما فَرَضَ اللّهُ لَهُ سُنَّة اللّهِ فى الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ و كانَ اَمْرُاللهِ قَدَراً مَقْدوراً(3)».
«بر پيامبر خدا در مورد حكمى كه خداوند (در ازدواج با همسران افراد پسرخوانده) مقرر داشته، حرجى نيست. سنت خداوند در ميان گذشتگان نيز همين است و فرمان خدا از روى حساب و قاعده بوده، (نافذ و لازمالاجرا است».
و نيز در مورد اينكه سرنوشت بدكاران، لعن ابدى است و بايد هر كجا يافت شوند، دستگير و به سختى كشته شوند، مىفرمايد: «سُنَّةَ اللّهِ فى الَّذينَ خَلَوا مِن قَبلُ و لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تبديلاً(4)».
«اين است سنت خداوند كه در ميان همه امتهاى گذشته، استمرار داشته و سنت و راه و رسم خدا را هرگز تبديلشدنى نمىيابى». اصولاً سنتهاى نيكو، ماندگار و سنتهاى زشت، ناماندگار و سنتهاى الهى نيكوست. آرى:
هر كه او بنهاد ناخوش سنتى
سوى او نفرين رود هر ساعتى
نيكوان رفتند و سنتها بماند
وز لئيمان ظلم و لعنتها بماند
تا قيامت هركه جنس او بدان
در وجود آيد، بود رويش بدآن
رگرگ است اين آب شيرين و آب شور
در خلايق مىرود تا نفخ صور
نيكوان را هست ميراث از خوشاب
آنچه ميراث است؟ «أورثنا الكتاب»
آنچه از دريا به دريا مىرود
از همانجا كامد آنجا مىرود
از سَرِ كُه، سيلهاى تيز رَو
وز تن ما جان عشقآميز رَو
نه تنها سنت الهى در نظام تكوين، پايدار و مستمر است، كه در نظام تشريع نيز چنين است.
در نظام تشريع، اصول و كليات، تغيير نمىكند. آنچه احياناً تغيير مىكند، پارهاى از جزئيات است كه بر حسب شرايط و زمانها و اماكن خاص، زايل مىشود؛ آنهم به گونهاى كه مثل يا بهتر از آن را جايگزينش مىكنند. چنانكه فرمود:
«...ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أو مِثْلِها...(5)».
«هر آيهاى را كه نسخ كنيم يا آن را به دست فراموشى بسپاريم بهتر از آن يا مانند آن را مىآوريم».
بنابراين، نظام تشريع تابع سنت غيرقابل تغيير الهى است. هرچند در اين نظام، صورت ظاهر تغيير كند ولى همواره مصالح به نحوى كه بوده يا به نحوى عالىتر و بهتر، محفوظ مىماند و چنين نيست كه مصلحتى از بين برود يا به درجهاى پايينتر تنزل كند؛ چراكه از بين رفتن مصلحت يا تنزل آن با حكمت و عدالت خداوند متعال سازگار نيست. مقتضاى حكمت، اين است كه مصالح زندگى انسانهاهمواره محفوظ بماند يا اگر برداشته شود، مثل يا بهتر از آن آورده شود. آرى
خدا گر ز حكمت ببندد درى
ز لطفش گشايد در ديگرى
نسخ در نظام تشريع، مساوى است با بَدا در نظام تكوين. همانطورى كه در نظام تشريع، نسخ يك قانون، كاشف از اين است كه از آغاز، موقت و محدود بوده و به حَسبِ واقع و در علم خداوند، دوام و استمرار نداشته است، در نظام تكوين اگر بَدا حاصل شود -يعنى حادثه تلخ و ناگوارى از قبيل مرگ و صاعقه و غيره، باز گردد- كاشف از اين است كه از اول، مصلحت نداشته و در علم خداوند، چنين گذشته است كه فلان شخص نبايد بميرد و فلان حادثه نبايد واقع شود و اگر بدايى حاصل نمىشد و آن واقعه اتفاق مىافتاد، معلوم مىشد كه مصلحت در وقوع آن بوده؛ چنانكه اگر واقع نمىشد، معلوم مىشد كه مصلحت در عدم وقوع آن بوده است.
به هرحال، نسخ و بدا به معناى تغيير در علم خداوند يا سنت غيرقابل تغيير و تبديل او نيست؛ بلكه به معناى اين است كه تغيير و تبديل، معلوم اوست. آنچه محال است تغيير علم است نه تغيير معلوم. اگر تغيير معلوم، مستلزم تغيير علم خداوند باشد، محال است. ولى اگر چنين نباشد، محال نيست؛ چراكه علم خداوند نسبت به حالت قبل از تغيير و بعد از تغيير، ثابت است. در حقيقت او به علم ازلى و غيرقابل تغيير خود به تمام معلومات ثابت و متغير، علم داشته و تغيّرات مستمر، موجب تغيير علم او نيست.
از مسأله علم كه بگذريم به يك اعتبار مىتوانيم بگوييم: معلوم هم ثابت و غيرقابل تغيير است. معلوم غيرقابل تغيير همان سنت و راه و رسم خداوند و صراط مستقيم اوست. آنچه در نظام تشريع و تكوين اتفاق مىافتد، جوهره و اصلى دارد و اعراض و فروعى. جوهره و اصل، همان سنت لايتغيّر و راه و رسم عارى از اعوجاج و انحراف و صراط مستقيم اوست كه در نظام تشريع و تكوين، ثابت است. هيچ حكمى -اعم از اينكه به نظام تشريع مربوط باشد يا نظام تكوين- بدون مصلحت و عارى از حكمت و خارج از برنامه عدالت نيست. اين همان جوهره و اصلى است كه به تعبير قرآن مجيد، صراط مستقيم و سنت خداست. به اين ملاحظه نه علم تغيير مىكند و نه معلوم.
اما اگر به پوستهها و ظواهر و اعراض بنگريم، ملاحظه مىكنيم كه هم در نظام تشريع و هم در نظام تكوين، تغييراتى هست. نام اين تغيير را تغيير در معلوم مىگذاريم نه تغيير در علم. و به همين بيان، نسخ و بدا را توجيه مىكنيم.
به گفته ميرفندرسكى:
هرچه عارض باشد آن را جوهرى بايد نخست
عقل بر اين دعوى ما شاهدى گوياستى
اگر جهان را مبدء و معادى نبود، سراسر آن بازيچهاى بيش نبود. در اين صورت، جهان ميدان بازى حيات طبيعى و حيوانى بود و جز تنازع بقا و حاكميت زورمندان، هيچ چيزى رسميت نداشت. «داروين» تكامل زيستمحيطى خود را بر اصل تنازع بقا استوار ساخت. بدون شك، انسان هم بايد در نظام زندگى خود تابع نظام طبيعت باشد. اگر سنت غيرقابل تغيير جهان، تنازع بقاست و ضعيف در نظام طبيعت، پايمال؛ و قوى، سربلند و آسوده اين جهان است، چرا انسان تابع اين نظام نباشد و چرا قوى بر سر ضعيف نكوبد و ضعيف را پايمال نكند و از استثمار او خوددارى كند؟
همه اينها باز مىگردد به اينكه جهان را مبدء و معادى نباشد. بلكه كافى است كه معادى در كار نباشد. آرى:
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى مبدء بىمعاد با بىمبدء بودن، يكسان است. ازليّت بدون ابديّت، يعنى تصادف و اتفاق. اين تصادف و اتفاق، اگر به معناى مبدء نداشتن است، قطعاً بدون معاد هم هست. خلاصه اينكه معاد نداشتن، هم با مبدء داشتن سازگار است. و هم با مبدء نداشتن؛ ولى داشتن معاد بدون داشتن مبدء حكيم و عادل، ممكن نيست. به همين لحاظ است كه ما مىتوانيم هم از راه حكمت، معاد را ثابت كنيم و هم از راه عدالت. خواجه نصيرالدين طوسى مىفرمايد:
«و وُجوبُ إيفاء الوعدِ و الحكمة يقتضي وجوبَ البعث(6)».
«وجوب وفاى به وعده و حكمت، معاد را ايجاب مىكنند».
خدايى كه به بندگان وعدههايى داده، بايد به وعدههاى خود وفا كند. خُلْف وعده، خلاف راستگويى و عدالت است. نبودن معاد با هدفمندى و حكمت و اصل غائيّت، ناسازگار است.
تصادفِ محال و نامعقول، تنها به معناى نبودن علت فاعلى نيست. نبودن علت غايى هم تصادف و اتفاق است. اولى را حتى ماديّين هم منكرند، ولى دومى خط فاصله و مرز ميان ماديگرى و خداپرستى است. دغدغه ماديّين، در مورد علت فاعلى نيست. آنها در مورد علت غايى دغدغه دارند. هيچكس قبول ندارد كه پديدهاى بدون علت فاعلى باشد. ولى غايتمندى پديدهها تنها مورد قبول الهيّون عالم است. اينان آثار و شواهد و آيات غاايتمندى را در آينه طبيعت و در كواكب و نجوم و در درياها و كوهها و گياهان و حيوانات و جمادات، مشاهده مىكنند. اينان هنگامى كه به ظواهر غايتمندانه اشياى مختلف مىنگرند، سيماى حق را مشاهده مىكنند.
اگر خداى عالم، حكيم و عادل نبود، چگونه ممكن بود كه اينهمه آثار حكمت و نشانههاى غايتمندى در يكايك موجودات ريز و درشت، بلكه مرئى و نامرئى را مشاهده كرد. اگر خداى عالم، خدايى عادل دادگستر نبود، چگونه ممكن بود كه اينهمه رويّههاى عادلانه بر خلقت و شريعت او حكمفرما باشد؟ اگر علم او همچون ذاتش ازلى و ابدى و غيرقابل تغيير نبود، چگونه ممكن بود كه سلسله معلومات و مخلوقات او نظاممند و قابل پيشبينى و محاسبه باشد؟ اگر صراط او مستقيم نبود، اگر سنت او ثابت و مستمر نبود، اگر عدالت او خدشهپذير بود، و اگر در حكمت او خدشه و دغدغهاى بود، سنگ روى سنگ بند نمىشد. در اين صورت نه تنها ضعيفان پايمال زورمندان بودند و نه تنها اغنيا، فقرا را لگدمال مىكردند و نه تنها ظالمان و ستمگران مال و منال مستضعفان را مىبلعيدند، بلكه خود آنها نيز پايمال راه و رسم غلط و سنتهاى مقطعى و روزمرّه و متغيّر مىشدند و هيچكس نمىتوانست براى خود برنامهاى بريزد و با اطمينان خاطر، براى خود به تنظيم راه و رسمى و قاعده و ضابطهاى بپردازد.
اگر زورمندان چهار صباحى بر توسن مراد مىنشينند و تاخت و تاز مىكنند، در حقيقت از نظاممندى جهان، سوءاستفاده مىكنند و حلواى نقد را بر سيم نسيه و طلاى ناب فردا، ترجيح مىدهند (و به اصطلاح) اهل طرب «دم را غنيمت مىشمارند» و خوشى زودگذر امروز را بر خوشى ديرپاى فردا، مقدم مىدارند و اگر ضعيفان، پايمال بلهوسى و عيّاشى و خيرهسرى آنها مىشوند، از اينكه سنت لايتغير الهى، آنها را دفع و اينها را جذب مىكند، غفلت مىكنند و در حقيقت، هردو گرفتار سوءاستفادهاند. آن يكى به ضرر اين يكى و اين يكى به نفع آن ديگرى.
اينان اگر توجه مىكردند كه سنت الهى -يعنى همان سنت غيرقابل تغيير- در جهت حاكميت و امامت مستضعفان و دفع و سركوب مستكبران پيش مىرود، به وظيفه خود عمل مىكردند و هرگز اجازه نمىدادند كه آب خوش از گلوى آنها فرو رود و در كاخهاى فرعونى خود سرگرم عيش و نوش زودگذر و پوچ باشند. اينها به ازليّت و ابديّت عالم هستى وصراط مستقيم آن و سنت غيرقابل تغييرى كه بر آن حاكم است تو جه نمىكنند و به جريان غايتمندانه زندگى انسان و اراده حاكم بر آن، دل نمىبندند. و به همين جهت است كه از آنها شلّاق و از اينها پيكر و پهلوست. اينان بايد پيام وحى را با گوش جان بشنوند و به اين آيه قرآنى دل ببندند:
«و نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ استُضْعِفوا فى الارضِ و نَجْعَلَهُمْ ائِمَّةً و نَجْعَلَهُمُ الوارثين(7)».
«ما اراده داريم بر كسانى كه در زمين به استضعاف كشيده شدهاند منت بگذاريم و آنها را پيشوايان مردم و وارثان زمين گردانيم».
به خوبى روشن است كه امامت مردم و ميراث زمين، از آنِ مستضعفانى است كه جادّهصاف كن مستكبران نبوده و نيرو و توان خود را در خدمت آنها قرار ندادهاند. آنهايى كه عمر خود را صرف مبارزه كردهاند و از تحمل زجر و تبعيد و شكنجه و شهادت، سر باز نزدهاند، تقدم دارند.
گوشهنشينان بىدرد را در امامت و وراثت، سهمى نيست. دردمندان مبارز و پرتلاش كه خواب آرام را بر ديده ظالمان حرام كردهاند، در صف نخست قرار دارند. اين سنت بر بسترى كه از ازل تا ابد گسترش يافته است، استمرار دارد و آن قدرت بيكرانى كه هم ازلى و هم ابدى است، اجراى آن را بدون تغيير و تبديل، تضمين كرده است.
بدون شك، آنهايى كه به لحاظ ايده و عمل، رهبر نجات مردم بوده و هدايت ايشان را بر عهده گرفتهاند، سرانجام امامت و وراثت، از آنِ ايشان است.
اميرالمؤمنينعليه السلام فرمودند:
«هُمْ آلُ محمّدٍ يَبْعَثُ اللّهُ مهدِيَّهُم بَعدَ جَهْدِهِمْ فَيُعِزُّهم و يُذِلُّ عَدُوَّهم(8)».
«امامان و وارثان زمين، آل پيامبرند. خداوند بعد از جهد و تلاششان، مهدى ايشان را مبعوث مىكند تا آنها را عزيز و دشمنشان را ذليل گرداند».
1) هود، 56
2) فاطر، 43.
3) احزاب، 38.
4) احزاب، 62.
5) بقره، 106.
6) كشف المراد، المقصد 6، المسألة 4.
7) قصص، 5.
8) تفسير نورالثقلين، ج4، ص 110.